![]() |
![]() |
|
|
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش ساز و نواییی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 12:43 توسط شیما |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 12:39 توسط شیما |
|
|
تا به کی باید رفت از دياری به دياری ديگر نتوانم، نتوانم جستن هر زمان عشقی و ياری دیگر کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر می کردیم از بهاری به بهار دیگر آه، اکنون ديریست که فرو ریخته در من، گوئی، تيره آواری از ابر گران چو می آميزم، با بوسه ی تو روی لبهایم، می پندارم می سپارد جان عطری گذران آنچنان آلوده ست عشق غمناکم با بیم زوال که همه زندگیم می لرزد چون ترا می نگرم مثل اینست که از پنجره ای تک درختم را، سرشار از برگ، در تب زرد خزان می نگرم مثل اینست که تصویری را روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز شب و روز شب و روز
گذار که فراموش کنم... و چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در رهوت آگاهی ؟ بگذار که فراموش کنم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 12:36 توسط شیما |
|
|
سرسبر ترین بهار تقدیم تو باد آوای خوش هزار تقدیم تو باد گفتند که لحظه ایست روییدن عشق ان لحظه هزار بار تقدیم توباد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:18 توسط شیما |
|
|
"دوستت دارم " را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است . دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه دشمن ! که فشانی بر دوست ، راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست !
در دل مردم عالم _ به خدا _ نور خواهد پاشید روح خواهد بخشید .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:17 توسط شیما |
|
|
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم چرا بيهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم نمی دانی، نمی دانی، كه من جز چشم افسونگر در اين جام لبانم، باده مرد افكنی دارم
چرا بيهوده می كوشی كه بگريزی ز آغوشم از اين سوزنده تر هرگز نخواهی يافت آغوشی نمی ترسی، نمی ترسی، كه بنويسند نامت را به سنگ تيره گوری، شب غمناك خاموشی
بيا دنيا نمی ارزد باين پرهيز و اين دوری فدای لحظه ای شادی كن اين رؤيای هستی را لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر می چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم كه سرتاپا بسوز خواهشی بيمار می سوزی دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم رازگويت را چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه می دوزی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:5 توسط شیما |
|
|
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بی اميد در وادی گناه و جنونم كشانده بود
رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا با اشك های ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده های وحشی توفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم
ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش در دامن سكوت به تلخی گريستم نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 12:26 توسط شیما |
|
|
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 9:56 توسط شیما |
|
|
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم. عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم. عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . برای خاطر تنها يكی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران ليلی ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم. عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم. عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم. که می ديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم عالم سوز دم کش، بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم. عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم ، به عرش کبريائی ، با همه صبر خدائی ، تا که ميديدم عزيز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گرديده خواهی می فروشد. گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم. عجب صبری خدا دارد ! چرا من جای او باشم. همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد. وگرنه من به جای او چه بودم. يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم. عجب صبری خدا دارد...!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:19 توسط شیما |
|
|
اگه یکم فکر کنی میبینی زندگی ارزش زنده بودن نداره
اگه بیشتر فکر کنی میبینی زندگی ارزش مردن هم نداره اما اگر بیشتر فکر کنی میبینی مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن نداره پس همیشه یادت باشه : چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و بزرگترین آرزوی فردات باشه پس همیشه سعی کن قدر چیزهایی رو که امروز داری رو خوب بدونی...!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:17 توسط شیما |
|
|
آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت.
آموخته ام که تنها چیزی که یک شخص میخواهد قلبی است برای فهمیدنش. آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمیدهد. آموخته ام که خوشبختی جستجوی آن است نه پیدا کردن آن. آموخته ام که قطره دریاست اگر با دریاست. و آموخته ام که خدا همه چیز را در یک روز نیافرید پس من چگونه میتوانم همه چیز را در یک روز بدست آورم...!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:13 توسط شیما |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:22 توسط شیما |
|
|
حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 13:13 توسط شیما |
|
|
خدایا! دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت!
دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد، اما امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد، باز من زندگی خواهم کرد چون تو می خواهی! ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:58 توسط شیما |
|
|
رفتی ولی اينو بدون هر جا باشی دوستت دارم
هنوز برای ديدنت به روياهام پا ميذارم دل منو شكستی وقتی تنهام گذاشتی كاش می دونستم كه تو هيچ وقت دوستم نداشتی دل منو شكستی اما يادت بمونه كه هيچ كسی مثل من قدرتو نيست بدونه چقدر دلم می سوزه عمری دروغ شنيدم با اين همه صداقت آخر به هيچ رسيدم منو بگو دلم رو پاك به تو باخته بودم نفهميدم روی آب خونمو ساخته بودم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:24 توسط شیما |
|
|
برایت دعا می کنم ...
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم
و تو برایم دعا کن ابرچشم هایم همیشه برای تو ببارد.
دعا می کنم که لبانت رافقط در غنچه های لبخندببینم و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم
دعا میکنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو
گره ندهم.
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج
هم نباشند من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند
و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید
آسمان زندگیم هیچگاه بدون تو غروب نکند...!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:21 توسط شیما |
|
|
من از تو از نگاهت
از دستان گرمت که گاه از سرمای سکوتت سرد تر میشوند محرومم
از تمام دیدارها محرومم
میدانم...
روزهایی که به این سرعت می گذرند تلخی خاطراتی را برایت ماندگار میکنند که تو میتوانستی شیرینشان کنی و من می توانستم فقط رهگذر خاطراتت نباشم
میدانم....
این حرفها برایت خنده دار است... حرف هایی که در اندازه قد و وسعت واژگان کودکی چون من نمیگنجد...
اما از من به تو نصیحت... اگر خواندی و گذشتی، سالها بعد هوس مرور این شعرهای کودکانه من به سرت نزند که خواندنش درد دارد وحشتناک تر از تکرار نشدن روزهایی که گذشت!
از تو هیچ نمیخواهم... حتی نخوان تمام آنچه نوشتم و ننوشته ها را... حتی روزی در میانه زندگی گوشه ذهنت تصویر سیاه و سفید و گنگ مرا نیاور... حتی اگر دلت برایم تنگ شد که نمیشود، اسمم را زیر لب زمزمه نکن...
فقط همین حالا یک چیز بگو که تا به حال نگفته ای... یک چیزی که جدید باشد...
... می خواهم در ذهنم صدایت با واژها های جدید بپیچد... برخورد کند به تمام احساسم... نفوذ کند به بند بند وجودم و ریتم جدیدی به این یکنواختی قلبم بدهد....
فقط یک چیز بگو و بعد تمام آنچه که میخواستی را بردار و اگر رفتی برای همیشه برو که بازگشتی بعد از رفتن نیست... نه اینکه بگویم پل های پشت سرت خراب میشوند و جایی نداری و... لحظه رفتنت سقوط است برایم و بازگشتت آن که میبینی در جایم من نیستم که در انتظارت نشستم...
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 11:38 توسط شیما |
|
|
سلام...
نمیدونم چی صدات کنم.... آخه تو خیلی از کلمه های تو ذهن من قشنگتری کاش بودی و خودت میگفتی چی صدات کنم... ولی نیستی راستی چرا نیستی؟چرا نمی خوای که باشی... ولی اشکال نداره همین که میتونم تو خونهء قلبم نگهت دارم خوبه... همین که احساس کنم دوستت دارم خوبه... یادت باشه هیچ وقت این حس قشنگ رو ازم نگیری. اونوقت خیلی بد میشه. آخه میدونی من با تو زنده ام... با یادت با عشقت نفس میکشم.... میدونی؟ شبهای من با آرزوی دیدنت فردا میشه. وقتی عکست رو میبینم تا چند وقت دنبال دلم میگردم میدونی چرا؟ آخه داره تو آسمون پر میکشه. کاش دلت قدر دلمو میدونست میدونی دیدنت تو لحظه های دلتنگی برام یه مرحمه. میدونی روزی چند بار صورتم از سیل اشکهام تر میشه؟ هر وقت دلم تنگ میشه میرم پیش آسمون و باهاش حرف میزنم ولی اون از حرفام دلش میگیره و گریه میکنه اون وقت من و آسمون با هم گریه میکنیم . هنوزم که هنوزه طنین قشنگ صدات تو گوشمه. قشنگی حرفات یادمه. آره یادمه اون وقتا دلمو چه ساده بردی ولی حالا بهم پسش نمی دی . نمیدونم چی شد بهت که نه دلم رو بهم پس میدی نه میای دلت رو ازم بگیری. حالا هم اگه نمیای نیا اگه دوستم نداری باشه نداشته باش ولی بزار همیشه دوستت داشته باشم نزار این حس قشنگ ازم دور بشه. ولی اینو بدون همیشه واسه دلت دعا میکنم و همیشه عشقم میمونی.... ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 11:14 توسط شیما |
|
|
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت را برویت می گسترانیدم ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفت ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز می کردم و ای کاش سایه بودم تا نزدیکترین کس به تو باشم آری ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم. اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد،به اين معنی نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. سهراب ميگه : ای کاش در آن لحظه که تقديم تو شد هستی من می سپردم که مراقب باشی جنس اين جام بلور است پر از عشق و غرور است مبادا بازيچه شود می شکند. بين اين همه غريبه توبه آشنا مي مونی حرفهای تلخی كه دارم من نگفته تو ميدونی من پر از حرفهای تازه عاشق گفتنو گفتن تو با درد من غريبی اما تشنه ی شنيدن.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:33 توسط شیما |
|
|
من عشق را در تو
تو را در دل دل را موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را بخاطر زیبایی اش و زیبایی اش را بخاطر تو دوست دارم من دنیا را بخاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 8:52 توسط شیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني...
دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعر مني... دوستت دارم چون تنهاترين فكر تنهايي مني... دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني... دوستت دارم چون زيباترين روياي مني... دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني... دوستت دارم به يك نگاه عشق مني... |
| پیوندهای روزانه |
|
عکس های ناز ناز آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
دریا بنیامین |
|
RSS
|